تو تنها نیستی
مرا با تو، پیاله را چه حاجت؟ از آن چشمه که از چشمت روان است بنوشانم که جانم در عذاب است مرا با عشق خود به آسمان بر شود خسته ی روحم از تنم در به آنجا که دلم تازه شود باز برایم، هر نگاهت، یک سرآغاز رها شو، بال بگشا در هوایم کمک کن تا ازین گرداب درآیم برایم از شقایق مرهم آور مرا از قعر خودبینی در آور... vanda و قدم زنان بر طپش بیحاصل نبض همه ی کوچه ها آخرین رخصت دیدار تو را از خاطرات رفته ات میگیرم و اندک مهلت نشکفتنم را باز هم پیشکش دستان سرما زده ی تو میکنم، و در سکوت خلوت شبهای بی مهتابم آخرین فصل بارانهای پنهانی را ٬میبارم * من از همه نشانه های پشت این پنجره ها سرود پایان فصل مرگ را میشنوم و برای تو روی این شیشه های بخارآلوده، عکس دلی را نقاشی میکنم٬ که بی تاب از این همه سکوت بی حاصل و سرد٬ تو را با همه دلتنگی اش دست خدای خود سپرد... * آه که باز هم ٬ به همراه نفس بوی بهارنارنج در هر دمم میپیچد و من برای تو٬ با آنکه دیگر نیستی یک سبد پر از بهار و زندگی میچینم... vanda پس چرا با یک وزش آشفته حالم میکنی؟ از همه عالم و آدم دل بریدم ، با توام پس چرا یکباره خود را از دلم کم میکنی؟ من همه عشقم پی سراب تو دویدن است پس چرا حتی ازین وهم٬دریغم میکنی؟ تو که خود کبوترانه پر زدی تا لانه ام پس چرا این آشیانه را پر از غم میکنی؟ من که از رنگ نگاهت تا سحر شعر ساختم پس چرا چنین شبم را رنگ ماتم میکنی ؟ vanda برایم به رنگ همه غم های عالم هستی و من در تمام لحظه های کوچک خندانم در پی آنم که مباد ذره ای از رنگ تو فارغ شوم !!! vanda میدانم که کارت دل شکستن است و دل آزاری نمیگویم که شبهایم خش خش برگهاست زیر پایت میدانم که چون بدانی٬راه میروی بر دستهایت vanda
که آسمان مرا هیچ نقره فامی نفشرد به تو می اندیشم،ای برت همیشه گشوده ، مست که در آن نخفته خلوت های جاری تا صبح به خیالت تا ابد چون سوز تب بر جسم سرد خسته ام خواهی نشست ! * میبینی؟ ای مرغ خوشخوان شبم که چه بظاهر آسان همه پنجره ها سخت برویت بستم؟ باشد اینبار که راه خانه از سر گیری از من خسته به سان دیگری یاد کنی * من هم امشب هم دگر شبهای محزون بی تو با همه ستارگان شیفته ی چشمان شوخت قهرم تا ندانی من اینجا گهگاه ... بروی خاطرات رفته ات می خیزم و گرچه هچو عضوی ٬ از دست جانم رفتی گاه و بیگاه بر تنم می رو یی و همینجا در میان یخ های قلبم ٬ از همیشه تازه تر می مانی * اگر آنجا از من دلخسته ات یادی هست بدان چه از من بگریزی یا نه اینبار چون به آسمان شهر من بازگردی خواهی دید اینجا در و همه پنجره های قلبم تا همیشه به رویت باز است... vanda
مولای من٬نامه سیاه٬مقربش نمی شود مولا حسین ٬ شفاعتی٬پر سوز و آه آمده ام مولای من٬ندامتم٬در او اثر نمی کند مولا حسین٬لشکر غم٬قبای سرخ پوشیده است مولای من٬خیال او٬از دل برون نمی رود مولا حسین٬خرده مگیر٬بر عشق خشک خاکی ام انگار کن دیوانه ای٬از راه ٬بی راه می رود مولا حسین٬لب تشنه ام٬حتی سراب اینجا نیست مولای من٬اینجا علم٬بی تو٬به پا نمی شود مولا حسین٬از آن فغان٬که زخم سر باز می کند سر می دهم٬شاید که درد٬از مرحمت درمان شود vanda تو آن سازی که سوزم می نوازی من آن پیکم که که بی حاصل راهیست تو آن نامه که مقصدی نداری من آن کشتی که سرگشته روان است تو آن بادی که از هر سو وزانی من آن موجم که عشق ساحلش بود تو آن صخره که عاشق می پرانی من آن شاعر که بهرت می سراید تو آن شاه بیت بی لطف و مرامی... vanda به جای شمع و آیینه و حتی حافظ٬ هیچ نور و رونق و فال نداشت و اما٬ تو فقط یک لحظه با عطر مریم٬ از خلوت ما گذری می کردی... vanda آینه بغض مرا میشکند و من اینبار روی این تکه ی آب منجمد به جای عارض بیرنگ خود خاطره ی شفاف روزهای رفته را میبینم من تورا میبینم !! که سبکبال و رها فارغ از زنجیرهای این و آن سوی من به آسمان می آیی من شوق لحظه های دیدار تو را میبینم که خواهش دستان سرد مرا از خلال ابرها می یابد و به دستان تا ابد گرم تو پیوند میدهد و من با تمام احساس قلبم برای آن پابرهنه دویدن های روی ابرها شعر دلتنگی آغوش تورا میگویم من روی این منجمد بیرحم راستگو عکس رویایی چشمان تورا میبینم و نقش هولناک روزی را که همچو یک ماتم سرد آنهمه زیبایی بی حد و حصر در نگاه پراضطرابم قطره اشکی شد و ریخت من تو را گاه به گاه در جای خود روی این قاب خسته ی آویخته که نه انگار که جدایی تا ابد آنرا شکست دگربار لبخند به لب میبینم... vanda همه ی آسمونامو دوتا پلکات میپوشونه غنچه ی لبهاتو وقتی،واسه من باز میکنی غم حسرت،روی گلبرگهای گلهای دلم،لونه میگیره وقتی از برابر این دوتا چشم اشکبارم راه میری از غم با تو نبودن، رد اشکام،روی گونه های خیسم جا میمونه... و از هر ثانیه با هم بودن٬ساعتها خاطره ساختیم٬ هیچ بادی نمیبرد٬ و هیچ سیلی نمیشوید٬ لحظه های با تو بودن را... " روز دانشجو مبارک " بمیرم برایت،اشکهایت را پاک کن به زمین امیدی نیست آسمان را نگاه کن آسمان شفاخانه ی دردهای من و تست با ناله و فریاد صاحبش را صدا کن یادت هست ؟؟ چه رنجی بردیم زیر شکنجه ی باد چه از سر درد گفتیم آی زندگی رحم کن ؟ به صاحب آسمان بگو دو دستمان را شکستند که با خنجر بر دلمان چه جمله ها کندند از آن پاییزی که عشقمان را زیر پاها ریختیم اما این بیرحمها جایش به سایه مان هم طمع کردند مگر چه میخواستیم از آنها بغیر از مشتی خاک؟ بگو نامردها حتی بهارمان را تباه کردند چه رنگها زدیم ما بر سیه روزیشان ولی فقط با ما خود را گرم کردند ما هم بی تاب دیدن دنیا شبها تا صبح بیدار میماندیم بگو از آن روز که چشمهایمان را برای پیشکشی٬کندند و بردند دلم میخواهد بخواهیم از او که آنها را اندکی به درد هامان مبتلا سازد ولی بیا که باز هم ندید بگیریم بیا و عزیزم همان زمین را نگاه کن..... مرگ ماهی قرمزهای عیدم را طاقت آوردم من حتی در آن عطش تابستان٬ به دنبال سراب چشمانت دویدن را تاب آوردم برگ نبودم اما٬ در فصل برگریزان بی پایان هم٬ خداحافظی هر برگ غریب را با تن ناچار درخت٬ به خداحافظی از سر جبر خود تعبیر کردم و صدای خش خش له شدنم را حتی زیر پای ناجوانمرد جدایی طاقت آوردم ولی زمستان پشت پنجره را هرگز... نمیدانی جای پایت را روی برفها کنار رد پای خود چه زیبا کندم من زمستان سرد را در کوچه ها به خیال با تو بودن طاقت آوردم ... زیر بارون٬بدون چتر٬با خیال تو میرفتم من به یاد مهربونیت٬کوچه ها رو میسپردم تا که سرد و خیس و خسته٬به سر کوچت رسیدم نه تنم طاقت رفتن٬نه دل داخل شدن داشت خوش به حال خونتون که تو رو تو دل خودش داشت واسه دیدن اتاقت پلک زدم اشکام بریزه ترسیدم منو ببینی٬پیشت آبروم بریزه رفتم و پشت درخت جلو خونتون نشستم واسه ی دیدن سایت٬چشم به انتظار نشستم من به قدر یک اشاره سایه ی دستاتو دیدم دستامو بالا آوردم تو دلم آهی کشیدم مهربونم باز تو انگار خبر دلم رو داشتی چراغ اتاقتو تا خود صبح روشن گذاشتی منو جاده٬هر دو تنها٬چشم به چشم هم میدوزیم هر دو از بارون و از اشک خیس خیس خیس خیسیم... لحظه ها چه آرامند انتظار چه دشوار است٬ وقتیکه تو می آیی رنگ از رخ شب می پرد٬ دلم به یغما میرود از شور عشق گرم میشوم٬ وقتیکه تو می آیی بی امان بر سینه ی در میزنی٬ عقلو هوش را از سر من میبری چون همیشه٬ تو برایم گل سرخ می آوری من چه پروانه صفت مشغول گردش میشوم تو چه با شرم نگاهت شعله را کم می کنی من پر از ترس میشوم که مبادا بگذرند ثانیه ها از پس هم٬ وقتی که تو می آیی چه مصیبت عظیمیست لحظه های رفتنت با آنکه وعده میدهی٬اینبار زود می آیی از دلم پنهان نباشد از تو هم پنهان نیست چند روزیست زنده ام٬ شاید که تو می آیی! که چند صباحی ما را٬از یکدیگر جدا کند زندگی با ما چنان کرد که زود دریافتیم خودمان هستیم که از مرگ هم قویتریم... روی هر سنگی و موجی گل خاطره میکاشتیم دست به دست هم میرفتیم پابرهنه روی شن ها حتی اندازه ی یک غم٬فاصله نبود بین ما منو تو قصه میگفتیم واسه ماهیای دریا تا که از ما یاد بگیرن که نزارن همو تنها من با هر نسیم دریا رقص موهاتو میدیدم از میون پیچ و تابش گل بوسه رو میچیدم تا بیای من چشم به راهت٬روی صخره ها میموندم واسه اسمتو نوشتن روی ماسه ها میمردم منو تو از هر غروبی شعر عاشقونه ساختیم منو تو چه پاک و ساده دل به عشق هم میباختیم یه روزی یه موج بی رحم٬زد به ساحل نگاهت منو شست و با خودش برد٬خیلی دوراز روی ماهت تو سکوت سرد ساحل حالا من تنها نشستم با مرور خاطراتم٬دل دریا رو شکستم... از لب پنجره ی خاطره ها سوی تو٬ آزاد و رها پر کشید و درین سیاهپوشی غم بر سر دو راهی تردیدها باز مرا٬مست و آواره و بی سامان گذاشت! * رفت و رفت و تا بدانجا که مرا دیوانه دید دور مرا از خانه و کاشانه دید باز رها کرد مرا در بزم تو تا بغلتانم نگاه در چشم تو تا ازین مژگان خون پالایم به گردابی ز اشک فاش گویم آنچه رفت بر عاشق دیرین تو * تا مرا دیوانه تر از پیش دید شیفته و آواره و درویش دید بال و پر بست و درین تنپوش غم باز مرا٬ مست و آواره و بی سامان گذاشت!
به جای مشق شب احساست باشم دوست می داری که بازهم مثل حالا ازازل تا به ابد عاشقت باشم؟ بی تامل بازهم ازروی تکلیف گفت:آری چه سخن ناپخته گفتی! مگرنشناخته ای تو طرفت را که بازهم بی تامل یاوه گفتی؟ دلم میخواست دوباره بشوم خام بازهم به حرمت عشقم دل آرام ولی هرگز دلم نگشت راضی که مهمانش کنم آن همه خواری که شود باهردروغی آنچنان رام که پندارد نه عاشق شده است دام! بار بستم ازهوایش به هوایی که نباشد از نگاهش هیچ نشانی درین دوری شدم هر روز بیمار سرم ناکام رفته بر سر دار که می داند؟ در این دوری از او بر من چه ها رفت نمی دانی! چه آسان عمر شیرینم به باد رفت
ای سحرگاهان من٬روشن نگاهت
خسته از نظاره ی این لحظه های بی گذر
از همه گرمی عشق محتاج این تک شعله ام
تو ای بهترینم...
با صدای قدمهایت آرامش لحظه هایم بودی
درین سیه شب بلند حزن انگیز
مولا حسین٬دعای من٬سوی خدا نمی رود
من آن سوزم که با شعله نباشدای کاش سفره ی من امشب٬
چشماتو وقتی میبندی
بی تو در میان هلهله ها و لبخندها
توی تاریکی یک شب٬چشم به جاده راه میرفتم
بی تاب و پریشانم٬
من و تو کنار دریا فصل عاشقونه داشتیم
باز هم پرنده ی خیال من
شبی پرسیدم از او اگرروزی
