تبليغاتX
تو تنها نیستی

باز هم پرنده ی خیال من     

      از لب پنجره ی خاطره ها

سوی تو٬

آزاد و رها

پر کشید و درین سیاهپوشی غم

                     بر سر دو راهی تردیدها

باز مرا٬مست و آواره و بی سامان گذاشت!

 *

رفت و رفت و تا بدانجا که مرا دیوانه دید

دور مرا از خانه و کاشانه دید

         باز رها کرد مرا در بزم تو

            تا بغلتانم نگاه در چشم تو

تا ازین مژگان خون پالایم

     به گردابی ز اشک فاش گویم

         آنچه رفت بر عاشق دیرین تو

*

تا مرا دیوانه تر از پیش دید

       شیفته و آواره و درویش دید

بال و پر بست و درین تنپوش غم

                   باز مرا٬ مست و آواره و بی سامان گذاشت!


+ نوشته شده در | ساعت5 PM | توسط وندا ص |


  شبی پرسیدم از او اگرروزی

  به جای مشق شب احساست باشم

  دوست می داری  که بازهم مثل حالا

  ازازل تا به ابد عاشقت باشم؟

  بی تامل بازهم ازروی تکلیف

     گفت:آری

  چه سخن ناپخته گفتی!

  مگرنشناخته ای تو طرفت را

  که بازهم بی تامل یاوه گفتی؟

  دلم میخواست دوباره بشوم خام

  بازهم به حرمت عشقم دل آرام

  ولی هرگز دلم نگشت راضی

  که مهمانش کنم آن همه خواری

  که شود باهردروغی آنچنان رام

  که پندارد نه عاشق شده است دام!

  بار بستم ازهوایش به هوایی

  که نباشد از نگاهش هیچ نشانی

  درین دوری شدم هر روز بیمار

  سرم ناکام رفته بر سر دار

      که می داند؟

  در این دوری از او بر من چه ها رفت

     نمی دانی!

  چه آسان عمر شیرینم به باد رفت 


+ نوشته شده در | ساعت9 PM | توسط وندا ص |