خسته از نظاره ی این لحظه های بی گذر
و قدم زنان بر طپش بیحاصل
نبض همه ی کوچه ها
آخرین رخصت دیدار تو را
از خاطرات رفته ات میگیرم
و اندک مهلت نشکفتنم را باز هم
پیشکش دستان سرما زده ی تو میکنم،
و در سکوت خلوت شبهای بی مهتابم
آخرین فصل بارانهای پنهانی را ٬میبارم
*
من از همه نشانه های پشت این پنجره ها
سرود پایان فصل مرگ را میشنوم
و برای تو روی این شیشه های بخارآلوده،
عکس دلی را نقاشی میکنم٬
که بی تاب از این همه سکوت بی حاصل و سرد٬
تو را با همه دلتنگی اش
دست خدای خود سپرد...
آه که باز هم ٬ به همراه نفس
بوی بهارنارنج در هر دمم میپیچد
و من برای تو٬ با آنکه دیگر نیستی
یک سبد پر از بهار و زندگی میچینم...
vanda
HOME| EMAIL| POSTS
ME
LinkTitle
Archive
LINK ME
DESIGN BY
RSS