ای سحرگاهان من٬روشن نگاهت
مرا با تو، پیاله را چه حاجت؟
از آن چشمه که از چشمت روان است
بنوشانم که جانم در عذاب است
مرا با عشق خود به آسمان بر
شود خسته ی روحم از تنم در
به آنجا که دلم تازه شود باز
برایم، هر نگاهت، یک سرآغاز
رها شو، بال بگشا در هوایم
کمک کن تا ازین گرداب درآیم
برایم از شقایق مرهم آور
مرا از قعر خودبینی در آور...
vanda
HOME| EMAIL| POSTS
ME
LinkTitle
Archive
LINK ME
DESIGN BY
RSS