خاطرت هست؟
يكي از آن روزهاي دور
گفتم درين آينه نگاه كن و بگو چه ها ميبيني؟
گفتي هيچ چيز
با تعجب نگاهت كردم
گفتم اين هيچ همه دنياي من است ميداني؟
شب و روزم
آسمانم ...
خنديدي
آن روز چه دروغگوي بزرگي بودي
تو فقط در آينه عكس خودت را ديدي
اما به راستي براي من آن هيچ چيز
به وسعت همه شناخته هايم تازه و زيبا بود
آينه از ميخ ديوار خوب آويخته نبود
بعد تو آن هم رفت
مثل يك حادثه ي معمولي
روزي افتاد و شكست
همه پرسيدند ،صداي شكستن از چه بود؟
گفتم از هيچ چيز !
صداي عظيمي بود كه هويت نداشت ...
HOME| EMAIL| POSTS
ME
LinkTitle
Archive
LINK ME
DESIGN BY
RSS