توی تاریکی یک شب٬چشم به جاده راه میرفتم
زیر بارون٬بدون چتر٬با خیال تو میرفتم
من به یاد مهربونیت٬کوچه ها رو میسپردم
تا که سرد و خیس و خسته٬به سر کوچت رسیدم
نه تنم طاقت رفتن٬نه دل داخل شدن داشت
خوش به حال خونتون که تو رو تو دل خودش داشت
واسه دیدن اتاقت پلک زدم اشکام بریزه
ترسیدم منو ببینی٬پیشت آبروم بریزه
رفتم و پشت درخت جلو خونتون نشستم
واسه ی دیدن سایت٬چشم به انتظار نشستم
من به قدر یک اشاره سایه ی دستاتو دیدم
دستامو بالا آوردم تو دلم آهی کشیدم
مهربونم باز تو انگار خبر دلم رو داشتی
چراغ اتاقتو تا خود صبح روشن گذاشتی
منو جاده٬هر دو تنها٬چشم به چشم هم میدوزیم
هر دو از بارون و از اشک خیس خیس
خیس خیسیم...
HOME| EMAIL| POSTS
ME
LinkTitle
Archive
LINK ME
DESIGN BY
RSS